ماييم كه هفتاد كفن پوسانده‌ايم

مسجدي است در تهران، خيابان ايران، كوچه شهيد فياض‌بخش. در محوطة اين مسجد، بنايي زيبا پنج

 نگين را در خود جاي داده است؛ پنج شهيد گمنام از دوران دفاع مقدس.

شايد براي بعضي‌ها باورش سخت باشد كه يكي از اين شهداي گمنام در خوابي كسي آمده باشد و خو

د را معرفي كرده باشد و نشاني خانواده خود را داده باشد. شايد آنها مي‌خواهند با اين كار حجت را بر م

ا تمام كنند كه ما غرق‌شدگان ديار ناپيداي دنيا، معناي «عندربهم يرزقون» را بفهميم. آنجا مأمن و

 جايگاهي است كه من و تو به راحتي مي‌توانيم تا ملكوت آسمان‌ها با آبروي آن شهيدان و دست‌گيري

 آنها صعود كنيم و راه را پيدا كنيم. هرچه باشد، بالاخره اين واقعيت اتفاق افتاده و اين معنا در چشم

 خيلي‌ها روشن شده كه شهدا زنده‌اند و دنيازدگاني چون ما مرده‌ايم و هفتاد كفن در همين چند روزة

دنيا پوسانده‌ايم.

 

مسجد فاتق، خيابان ايران، كوچه شهيد فياض‌بخش

اين‌كه مردم اين محله، براي پنج شهيد گمنام مزار و بارگاه زيبايي ساخته‌اند كاري‌ است ستودني.

آقاي يدالله يزدي‌زاده، ساكن روستاي كاظم‌آباد كرمان، مداح اهل بيت(ع) است. مي‌گويد در شب 22 ماه

 مبارك رمضان 1427 (24 مهرماه 1385) در شبكه 3 تلويزيون مراسم تشييع پيكر شهيد گمنام را ديدم و با

 خودم گفتم اين شهيدان اهل كجا هستند و چه كساني هستند؟! همان شب در خواب ديدم آن پنج

 شهيد را تشيع مي‌كردند و به من گفتند تو بايد شهيد سوم را تشييع و داخل قبر دفن كني. گفتم از

 ميان اين همه مردم چرا من؟! بالاخره جنازه را برداشتم و داخل قبر رفتم و ديدم كه قبر مانند اتاقي بزرگ

 شد. در كنار اتاق تختي بود. شهيد را روي تخت گذاشتم با خود گفتم: خدايا چه كنم؟ ديدم شهيد از جا

 برخاست. ترسيدم و از او دور شدم، اما دوباره برگشتم و نزديك رفتم و با شهيد صحبت و درد دل كردم.

 روضه قتل‌گاه امام حسين(ع) را خواندم و سينه زدم و شهيد هم با من سينه مي‌زد. شهيد گفت: من

 يك درخواست از تو دارم، برو به روستاي خانوك، مرا آنجا به اسم حسين‌اكبر عرب‌نژاد مي‌شناسند. از

 قول من به پدر و مادرم بگو من ديروز در تهران در اينجا در قبر سوم دفن شده‌ام. سپس گفت: هر حاجتي

 داري بگو من برآورده مي‌كنم. من تو را در روز قيامت شفاعت مي‌كنم.

آقاي يدالله يزدي‌زاده در ادامه مي‌گويد: صبح برخاستم و نماز صبح را خواندم و در تعجب از خوابي كه ديده

 بودم، آن را براي همسرم تعريف كردم. گفتم: به خانوك بروم و چه بگويم؟ بگويم شهيد حسين‌اكبر را در

 خواب ديده‌ام؟ مگر از من قبول مي‌كنند! ما خانواده فقيري هستيم. ممكن است فكر كنند اين خواب را

ساخته‌ام كه از آنها كمكي بگيرم. همسرم گفت: شما پيام شهيد را برسان، كاري نداشته باش كه آنها

چه فكر مي‌كنند، باور مي‌كنند يا نمي‌كنند.

آقاي يزدي‌زاده مي‌گويد: موتور خود را برداشتم و به طرف روستاي خانوك حركت كردم. روستاي خانوك با

 كاظم‌آباد، سي كيلومتر فاصله دارد. همسرم را هم سوار كردم و با من آمد و به روستاي خانوك رسيديم.

 پس از جستجوي بسيار، دايي شهيد را پيدا كرديم. در همين حال پدر شهيد هم سر رسيد. خود را

 معرفي كردم و خواب را براي آنها گفتم. آنها با تعجب به من نگاه مي‌كردند. مي‌خواستم خداحافظي كنم

 اما آنها مرا به خانه‌شان دعوت كردند.

آنها مرا به خانه خود بردند و بعد از پذيرايي مختصر از من پرسيدند در خواب صورت شهيد ما را ديده‌اي، آيا

 يادت هست فرزند ما در خواب چه شكلي بود؟ آن‌گاه عكس پنج شهيد را آوردند و گفتند اينها شهيدان ما

 هستند، بگو كدام‌يك را در خواب ديده‌اي؟ به عكس شهيدان نگاه كردم. پدر شهيد هم زير چشم با دقت

 به من نگاه مي‌كرد. چهرة شهيدي را كه در خواب ديده بودم، در بين عكس‌ها نديدم. بالاخره گفتم چهرة

شهيدي كه من در خواب ديدم در ميان اين عكس‌ها نيست. گويا مي‌خواستند صداقت مرا بسنجند كه

چنين روشي را به كار بستند. در مرحله دوم رفتند و يك عكس ديگر را آوردند، تا عكس را ديدم گفتم: بله،

 همين است. اعضاي خانواده با چشمان اشك‌بار براي شهيدشان صلوات فرستادند و اظهار خوشنودي و

 شادي مي‌كردند. و به اين ترتيب صداقت مرا تأييد كردند. من هم خدا را شكر كردم كه پيام شهيد را

رساندم. بعد از ساعتي به روستاي خود بازگشتم.