اندکی تفکر
"نــوروز" که قابلی ندارد بی بی !
صـــد عیـــــد ِ الهی ، به فـدایت "مــــــــــــادر" . . .
"نــوروز" که قابلی ندارد بی بی !
صـــد عیـــــد ِ الهی ، به فـدایت "مــــــــــــادر" . . .
شهدا هنوز پشت خاکریز منتظر لبیک اند...
بیدار شو رفیق من.... شهدا منتظرن
بعضـــے ها وقتــــے مـے رونــــد آن قَدر سبکبارنــــد ڪه آدم بهشان غبطه مـے خورَد ...
دَر وصیــــت نامـــه اش نوشته بـــود :
" فقط هَفـــت تا نماز غفیله ام قضا شده ؛ لطفـــــاً برایم بخوانیــــد! "
(شهید مسعود گنجی آبادی)
شب عاشورا، امام حسین به یارانش فرمود:
هرکس از شما حقالناسی به گردن دارد، برود....
شب عاشورا، امام حسین به یارانش فرمود:
هرکس از شما حقالناسی به گردن دارد، برود....
او به جهانیان فهماند که حتی
کشته شدن در کربلا هم،
از بین برنده حقالناس نیست....
در عجبم از کسانی که هزاران گناه میکنند و معتقدند
یک قطره اشک بر حسین،
ضامن بهشت آنهاست....
ما روزی ۲۴ بار در ساعت خودمون رو توی آینه برانداز می کنیم! چون نظرات دیگران برامون اهمیت داره و دوست داریم توسط دیگران تایید بشیم و کاملا هم طبیعی هست که انسان دوست داره که بقیه، اون و افکارش رو دوست داشته باشند.
اگر مطالب ما از تصویر، ویدئو و نوشته در دنیای مجازی گرفته تا چهره یا حرف زدن یا دانش ما در فضای حقیقی نتونه توجه کسی رو جلب کنه، دلچرکین و ناراحت می شیم.
بالعکس، در بعضی مواقع هم ممکنه که به دلیل اشتیاق زیادی که به قندی و شیرینی ِ لایک داریم، دچار مرض قند بشیم! و هویت شخصی رو به خاطر تصاحب توجه و لایک دیگران از دست بدیم. به عبارتی مطالبی رو بزاریم که بیشترین مخاطب رو داشته باشه حتی اگر کمی یا خیلی و یا اصلاً مخالف عقاید خودمون باشه.
در حالت پیشرفته تری برای اینکه لایک بیشتری جمع آوری کنیم می تونیم اقدام به قرار دادن عکس بازو ها و روسری های برافراشته شده ی خود در قسمت پروفایل کاربری کنیم ، بدنمایی و یا ساده تر خودنمایی و خیلی واضح تر خود فروشی!
همچنین می تونیم صفحه پروفایلمون رو به نمایشگاهی عمومی برای تصاویر خیلی خصوصی و خانوادگی مبدل کنیم، مسئله ای که برای افرادی بسیار لذت بخش هست و علاوه بر اینکه تصاویر شما رو لایک می کنند، دنبالتان هم خواهند کرد و دیگر مجبور نیستید در یک مبادله لایک به لایک، تصاویر ناصواب دیگران را هم تایید کنید.
اکنون تبدیل شدید به شخصی که مطالبش هزاران بار لایک می شود و صدها کامنت می خورد و توسط ده ها نفر دنبال می شود.
دقیقاً همان چیزی که شما می خواستید ….
یا شاید همان چیزی که دیگران می خواستند …
اگرچه عملا شما تبدیل شده اید به بلندگویی برای صدها دهان ناپاک و رفتار و عقاید خوتان را منتشر نمی کنید، اما دپرس نشوید دیگران رفتار و عقاید شما را تشخیص خواهند داد که؛ “تبریک می گوییم شما اکنون عضوی از حزب باد هستید…”
اگر چه همه چیز در پروفایل شما هست به جز خودتان و اگر چه به موجودی تبدیل شده اید که به اسارت لایک دیگران در آمده اید و فاقد استقلال اندیشه هستید، اما مهم این است که دیگران لایکتان می کنند چون خوشگلید، خوش هیکلید، خوش تیپید، خوش مشربید، خوش رویید، و البته خوش خیالید!
مخلص کلام آنکه ولگردی، ببخشید وبگردی در تارنماهای اجتماعی بدون داشتن فرهنگ استفاده از آن بعد از مدتی ما را به لایک دیگران وابسته می کند، وابستگی به لایک دیگران و اهمیت قائل شدن بیش از حد برای آن حتی به قیمت فراموشی خواسته ها، اندیشه ها و عقاید و غرورمان، و خواست خدا که دیگر جای خود دارد!
عادت کنیم تارنما های اجتماعی را بدون قند و لایکش، نوش جان کنیم، تا به لایک احساس نیاز نکنیم تا مستقل باشیم و وارسته…
” Like بشوید و دوست داشتنی باشید در راه اسلام و با قوانین اسلام”

باید از اعماق وجود بو کرد، حتما بویش را میفهمی، نامش محرم است
محرم از راه میرسد و هر دلی را که حسینی است با خود میبرد
مجال نوشتن نیست
باید محرم را دید، بوئید و یا حتی.... بوسید
وضو میگیریم... به سراغ لباسهایمان میرویم، نیت میکنیم...
و از میان رنگها و مدلهای مختلف لباسها یک رنگ ساده را بر میگزینیم ... مشکی...
بی وضو نباید لمسش کرد!، وقتی بویش میکنی، بوی محرم سال قبل را میدهد
بوی بغضی که با السلام علیک یا ابا عبدالله روز اول ترکید... بوی یاسی که این بار مشکی شده است...
می خـواهـد
سایه خدا باشد
وایـن پـرچـمِ سـه رنـگ...

دروغ چرا؟ بعضی ها جوان که بودند یواشکی یک کارهایی می کردند!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
یواشکی ساکشان را می بستند و بدون این که پدر و مادر بفهمند با خودشان بیرون می بردند و به بهانۀ مدرسه، جیم می زدند و می رفتند جبهه.
قبلش یواشکی دست برده بودند توی شناسنامه و سن شان را تغییر داده بودند.
بعضی ها یواشکی دار و ندارشان را می دادند به فقرا یا کمک می کردند به جبهه.
شب ها یواشکی از چادر یا اتاق یا سنگر می زدند بیرون و نماز شب می خواندند.
یواشکی های شان هم عالمی داشت.
*
شهدا! شماکه صدایتان به خدا میرسد! به او بگویید خلوت های ما را نگاه نکند...
"خیلی یواشکی هایمان عوض شده است"..
گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: من رفتنی ام!
گفتم: یعنی چی؟
گفت: دارم میمیرم
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشاله که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم
کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که یاد گرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه
آرام آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر، داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم.
با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!!
هم کفرم داشت در میومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند :نه!
خلاصه حاجی ما رفتنی هستیم کی اش فرقی داره مگه؟
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد...
+++ خدایا ماهمه رفتنی ایم...همه مردنی ایم...نمیدونم گاهی چی میشه که اینو یادم میره.خودت مثل همیشه هوامو داشته باش.
شايد کمي ديــر باشد ، اما ! در هفتــــه ي دفاع مقـــدس ،
پيامکي به اصطلاح "خنــــده دار" از طرف ِ دوستانم که بعضــا" بسيجي هم هستند ،
به من رسيد با ايــن عنوان کـــه :
اگر جنگ شـــروع شود و قرار باشد خانم هـــا به جبهه بروند :
" کتـــــــــــي" اون دشمن رو تيربارون کن..
ـــ نه! خوشکله.. حيفه.. دلم نميآد..
" مهســــــا " اون تفنگارو پُر کن..
ـــ باشه... وايسا ، بذار موهامو ببندم..
" نيلــــو " خشابارو بيار..
ـــ اَه.. نميتونم.. يه سوسک داره روشون راه ميره..
" ســـــوسن " هفت تيرا رو پُر کن..
ـــ آخ .. ديدي چي شد ؟! ناخونم شکست..
" نـــــازي " فردا ميخوايم بريم خط ..
ـــ وااااااااااي ... حالا چي بپوشم؟... ( اينجاست که دشمن ، منهدم ميشه از خنده!! )
و امـــا !
در قامت ِ يـک بانوي ِ رزمنــــده ي سايبري ميخواهم از سنگــر ِ خــودم و 7 هزار شهيـــده
در دفاع مقدس ، دفاع کنم و بگـــويم : کـه در عــرصه ي کار زار ،
الگـــوي مـــن ، " شهيـــده مــــريم فرهانيان " و "شهيـده نسيـــرين افضل" است ،
که در خــاکريزهاي دفاع مقـــدس ،
نه فکر رنگ ِ لباسشان بــودند و نه شکستن ِ ناخن شان...
آري ! دشمـــــن بداند :
با طــرح ِ ايـــن نوع پيامک هـــا نميتوانـــد ، نقــش ِ بانوان را در عرصه ِ دفاع مقــدس
کمــرنگ کنـــد و انگيــزه ي جهاد را از من بگيــــــــــــرد ، چــرا کـــه :
وقتــــش که برســد ،
چادرم را بــه کمــر ميبنــدم و پابه پاي مــردان ِ ميهنـــم ، از اسلام و سرزمينـــم ،
دفاع خـــواهم کرد..
ــ در جبهه ي جنگ ِ نرم ، " موبايلها" ميتوانند ســِلاح باشنــــد و " پيامک هـــا " فشنگ..
ــ دشمن آنقـدر بيدار است که از غفلت ما استفاده ميکند و حتيهزينه ي تبليغات ِ سوء خود را از جيب ِ ما تأمين ميکند ، پس :
مــــــراقب باشيـــم که با ســلاح ِ خودمان ، خــودمان را نزنيـــــــــــــــم.. !!
بسم الله الرحمن الرحیم

رشد و گسترش روز افزون تکنولوژی های ارتباطی در سال های اخیر حتی عرصه سیاسی را نیز تحت تاثیر خود قرار داده، به طوری که کشورهایی چون امریکا برای تحقق اهداف سیاسی خود در عرصه دیپلماسی عمومی،بیشترین استفاده ممکن از رسانه های جدید از جمله، شبکه های اجتماعی را در دستور کار دارند.
بارزترین سابقه ذهنی ما از شبکه های اجتماعی (فیس بوک،توئیتر،یوتیوب و...) به حوادث پس از انتخابات ریاست جمهوری دهم باز می گردد. زمانی که دشمنان انقلاب اسلامی در آن سوی مرزها، بسترهایی را برای القای دروغ بزرگ تقلب و همچنین هدایت آشوب ها فراهم آورده بودند.

اینجا ایران قرن ۲۱ است!!! اینجا جانبازان موجی را از اجتماع دور نگه می دارند تا آسیبی به افکار عمومی نرسانند!!!

گفــت : هنــوز با ايــن گراني ها پاي " انقـــلاب و آرمانهايش " هستـــي ؟
گفتـــــــم : در مکتب ِ امــام حسيــن .ع.
ممکــن است زمــاني آب هــم براي نوشيـــدن نــداشته باشـــيم !
پـس هنـــوز اوّل ِ راهيـــــــــــــم ...
شمـــا را به حــقّ ِ لحظــه هاي زيبايتــان ،
براي ايـــن لحـــظه هــاي مـــا هم دعا کنيــــد ...
چـرا نمی گــوئید بعد از آزادی خـرمشهر ،برای بچــّه ها ، هنوز قابِ عکس ها ،
همــــه ی شناسنامه ی پدر است ؟!
هنوز پاهای بـَـدَلـــی ، تَن های پر از تــــرکش را می کشند ؟!
هنوز نخاع های قطع شده به دنبال باغبان زندگی اند ؟!
چـرا نمی گــوئیـد هنوز زندگی ها با ویلچــــــر جابه جا می شود ؟!
هنوز پدرها خلوتِ گریـــه ی خود را ترک نکرده اند ؟
هنوز بیابانهای رملی ِ جنـــوب ، استخوانهای بچه های ایران را در آغوش دارد ؟
چـرا نمـی گوئیـد ریه هـــــای شیمیایی هنوز سُرفــــه می کنند ؟!
هنوز پنج شنبه ها بازار پرچم و گلاب گرم است .
هنوز ، بعـد از آزادی خـرمشهـر پابرهنه های خمینی .ره. تشیع می شوند .
یادمان باشد سهمیه ای دختری نیست که
به ناحق صندلی مردودی های کنکور را اشغال کرده
سهمیه ای دختری ست که وقتی
مادر کلاس های گاج و قلم چی نشسته بودیم
او در ناصرخسرو به دنبال دارو
برای پدر جانبازش بود
همان دختری که وقتی نیمه شب
کنج خانه میخواست درس بخواند
ناله های پدر روحش را خراش می انداخت
دخترکی که روز کنکور با سرفه های پدری شیمیایی بدرقه شد
سهمیه ای عرضی داشتم
سهمیه ات نوش جان!
دل من خون شد ازین غم، تو کجایی؟
و ای کاش که این جمعه بیایی!
دل من تاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره، مگر این عاشق دلسوخته ارباب ندارد؟
تو کجایی؟ تو کجایی...
و تو انگار به قلبم بنویسی:
که چرا هیچ نگویند
مگر این منجی دلسوز ، طرفدار ندارد ، که غریب است؟
و عجیب است
که پس از قرن و هزاره
هنوزم که هنوز است
دو چشمش به راه است
و مگر سیصد و اندی نفر از شیفتگانش ، زیاد است
که گویند
به اندازه یک « بدر » علمدار ندارد!
و گویند چرا این همه مشتاق ، ولی او سپهش یار ندارد!
******
جواب امام زمان(ع) :
تو خودت!
مدعی دوستی و مهر شدیدی که به هر شعر جدیدی،
ز هجران و غمم ناله سرایی ، تو کجایی؟
تو که یک عمر سرودی «تو کجایی؟» تو کجایی؟
باز گویی که مگر کاستی ای بُد ز امامت ، ز هدایت ، ز محبت ،
ز غمخوارگی و مهر و عطوفت
تو پنداشته ای هیچ کسی دل نگران تو نبوده؟
چه کسی قلب تو را سوی خدای تو کشانده؟
چه کسی در پی هر غصه ی تو اشک چکانده؟
چه کسی دست تو را در پس هر رنج گرفته؟
چه کسی راه به روی تو گشوده؟
چه خطرها به دعایم ز کنار تو گذر کرد
چه زمان ها که تو غافل شدی و یار به قلب تو نظر کرد...
و تو با چشم و دل بسته فقط گفتی...
تو کجایی!؟ و ای کاش بیایی!
هر زمان خواهش دل با نظر یار یکی بود، تو بودی...
هر زمان بود تفاوت ، تو رفتی ، تو نماندی.
خواهش نفس شده یار و خدایت ،
و همین است که تاثیر نبخشند به دعایت ،
و به آفاق نبردند صدایت
و غریب است امامت
من که هستم ،
تو کجایی؟
تو خودت کاش بیایی
به خودت کاش بیایی...!
و جاذبه زمین ، سیب را .
فرقی نمیکند؛
سقوط ، سرنوشت دل دادن به هر جاذبه ای غیر از خداست
به جاذبه ای می اندیشم که پروازم میدهد ،
خدا ...
معلم پسرک را صدازد تا انشا یش را با موضوع علم بهتر است یا ثروت آغاز کند پسر ک مکث کردو آرام گفت:ننوشتم اقا.....
معلم اورا سخت تنبیه کردودر کلاس پادر هوا نگهداشت. پسرک در حالی که دست های قرمز وباد کرده ی خود را به هم میمالید زیر لب گفت:آری ثروت بهتر است.... چون اگر پولی داشتم دفتری می خریدم.....
بجاش پوشیدن این کفشا مث آب خوردنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!



«می دانم بابا دو بخش است...
بخشی در صحرا و بخشی بر بالای نیزه!
اما این که عمو چند بخش است...فقط بابا می داند......!!»
اهل کوفه نبودن یعنی بدانی تا حسین نیامده ولی امر مسلم است
....
برای سلامتی امام خامنه ای صلوات
فقط حسين ويارانش آزمايش نشدند.صحراي بلا به وسعت همه تاريخ است.
اي دل تو چه ميكني؟ ميماني يا ميروي؟داد از آن اختيار،كه تو را از حسين جدا كند! (شهید آوینی)
تا حالا دقايقي از روزت رو صرف صحبت با شهدا، ديدن عكس شهدا،خوندن وصيتنامه شهدا،
زيارت قبور شهدا و ... كردي ؟
تا حالا شده بشینی با شهدا حرف بزنی و درد و دل کنی؟
چی دوست داری به کسایی که واسه ما از تمام زندگیشون گذشتن بگی؟
اگه آماده ای بسم الله
از دوستای عزیزی که این مطالبو میخونن یه خواهشی دارم یه کوچولو یه بیماری واسش پیش اومده براش دعاکنید مشگل خاصی نباشه ممنون از همتون.
برای شفای همه مریضا واین عزیزصلوات.
شــــاید اگر چشمانت را ببنــدی و در کنج ِ خاکریزی از خاکریزهـای
" شلمچه "
بیتــــــوته کنــــــــــــــــــی ، کمـــــــــــــی آرام شــــــوی
چقدر خوب بود هر وقت دوس داشتیم می رفتیم بیش خدا................. اونوقت من الان بیش خدا بودم واسه همیشه.................................. وقتی دنیا بر از آدمای نامرده وقتی هیشکی صادق نیست بس چرا بمونیم...
بعدا نوشت:خدایا کفر نمیکنم اما دلگیرم از دنیات
ای تنها رفیق لحظه های من :خدایا خوشحالم که هستی