هنوز با آبروی سرخ آنان خود را آرایش می کنیم....

ریه های شیمیایی هنوز سرفه می کنند.
هنوز خون های خردلی روی بوم زندگی شتک می زنند.
هنوز پل بی عابری بین چشم های خیس مادر و دوردست های امید، بسته شده است.
هنوز همسران، کودکان خود را با لالایی «پدر می آید» خواب می کنند.
برای بچه ها هنوز قاب عکس ها همه شناسنامه پدر است.
هنوز خواهر ها چفیه برادراشان را بو می کنند.
هنوز پدر ها خلوت گریه خود را ترک نکرده اند.
و هنوز مادران «یوسف گم کرده» به بازار نمی روند.
هنوز با آبروی سرخ آنان خود را آرایش می کنیم.
آینه این هنوزها در برابر ماست.
به خودمان نگاه کنیم...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۰ ساعت 19 توسط خادم الشهدا
|
می نویسم تا یادم نرود تمام وجودم را از عروج شما دارم