درباره

می نویسم تا یادم نرود تمام وجودم را از عروج شما دارم


تقدیم به شهیدان زنده ،
آنها که شهید به دنیا می آنید.
به یاد آنان که زندگی اصیل اسلامی
را با رفتنشان به ما آموختند.
به یاد شهیدانی که با دیدن
آخرین نفس های قیامشان
قسم یاد کرده ایم که خوب بمانیم.
به یاد بسیجیان پرپری که هنوز امضای
خونین وصیت نامه هایشان خشک
نشده است و به یاد مظلوم ترین
و گمنام ترین شهدای بسیجی
مفقودالاثر که دل عاشقان اسلام
آرامگاهشان است.
و باز تقدیم به تو:
تقدیم به تو که دستهایت را در چزابه،
پاهایت را در شلمچه ،
سرت را در فکه هدیه کرده ای
و اکنون هم بی نام و نشان پاک
و مخلص آرمیده ای.

×××××××××××××××××××
شهادت ادای امانتی است که عهد بازگرداندن آن را بسته ایم...

×××××××××××××××××××××××××××
ای شهیــد :
بعــد از وداع جـانکـاهت بــا تــو عهــد بستــم کــه
قطـره قطـرهء خــونت ، واژه واژهء کتــابِ زنـدگیـَم شـود
تـا الفبـای زنــده بــودن را
در قـامــوس مـرگِ ســرخ تـو بیــامـوزم .
جستجو

آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
کارنامه عملیات ها
جنگ دفاع مقدس
کاربردی
وصیت شهدا مهدویت امام زمان (عج) اوقات شرعی ذکر روزهای هفته ساعت فلش مذهبی

♫ play-music ♫
دعای فرج

ساخت کدصوتی صلواتی


فــانوسهــایشـان جــا مــاند !
تا مــا روشنشـــان نگــه داریم.
پــس !
ایـــن فــانوسهـــای خــاموش ،
برای چیســـت...؟!




صدای آهنگهای پاپ و . . . آن قدر بلند است که فریاده های «علی» لای نیزارهای اروند جا می ماند و به گوش نمی رسد.

 صدای « آهنگهای مجاز» و « فیلمهای هندی » « «هالیودی » ناله های روایت «فتح» را خفه می کند.

 بر دیوارها ، روی پوستر شهید ، عکس مرده هفتاد ساله می چسبانند و نام شهید را بخاطر اینکه بچه هایمان خشونت طلب و جنگ طلب بار نیایند از کوچه ها برداشته و نام سوسن و زنبق می گذارند.

 غیرت ، یک شب بی هوا از جیب مردها توی لجنزار غفلت می افتد و . . . . گم می شود.

مردها توی چراگاههای خیابان راه می افتند و گناه می چرند .

زنها مثل دستفروشیها ، کنار خیابان می ایستند و جواهرات بدلی عرضه می کنند و پوست گوزن می پوشند و از زیر روسریهای نازک و . . . . رشته های جهنم شعله می کشد. آنها افتخار می کنند که بچه شان « همبرگر» را درست تلفظ میکند و به « پیتزا » علاقه پیدا کرده است. شکلاتهای نارگیلی ، کار دستِ ما میدهد وبعضیها به اسم تمدن ، به گردنشان زنگوله می اندازند و وقتشان را با آدامس بادکنکی و جدول می گذرانند.

 آنها که می نشیند « ورود آقایان ممنوع» و « ستایش » را با کیف تماشا می کنند وبرای سیلی خوردن پسرحشمت فردوس سریال « ستایش » گریه می کنند و قربون صدقه فلان قاچاقچی« شوک » می روند دیگر وقت ندارند که به سیلی خوردن حضرت زهرا(سلام الله علیها) فکر کنند و خون دل خوردنهای امام امت را بشناسند و کتابهای شهید مطهری را بخوانند و هشدارهای رهبری را جدی بگیرند.

 آنها می خواهند خوش باشند و زندگی خودشان را بکنند. کاری هم به کار کسی نداشته باشند.اگر چنین نکنند ، چه کسی دنبال بهترین آنتن ماهواره بگردد؟ چه کسی فیلمهای سرخ پوستی ببیند و عشق را از فیلمهای هندی یاد بگیرد؟

 کاش مردهایی که غیرتشان را گم کرده اند ، به اندازه دفترچه بیمه شان به اندازه کوپن قند و شکرشان برای پیدا کردنش به دست و پا می افتادند. مردم به استراحت پس از جنگ پرداخته اند . انصافها چرت می زند و وجدانها آنفلانزا گرفته و تابوت عاطفه برزمین مانده است.

 کاش قحطی عفت تمام می شد!

کاش عملیات چریکی چمران فراموش نمی شد!
کاش «حاجبی » ها و « ذاکری» هااز یاد نمی رفتند!

کاش طنین صدای شهید آوینی را با صدای نکره « مایکل جکسون » عوض نمی کردیم .

 کاش از بوی گلاب بیشتر از ادکلن شبهای پاریس و . . . . خوشمان می آمد

چه خوب گفت آنکه گفت :

« گل محمدی باش ، تا محتاج ادکلن فرانسوی نشوی »

 

 




ما هنوز شهادتی بی درد میطلبیم غافل که شهادت را جزء به اهل درد نمیدهند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟




 
مادرم چه کشیدی از دوری و فراق فرزند؟
 
چه غم هایی را تحمل کردی از دوری فرزند؟
 
غم از دست دادن فرزند را تو کشیدی
 
ولی خوشحال باش که فرزندانت کربلایی شدند و شهید

مرحوم سرکار خانم بیدمشکی -
 
مادر شهیدان سیف الله، محمد و احمد بختیاری




امروز صبح که از خواب بيدار شدي، نگاهت مي کردم و اميدوار بودم که با من حرف بزني. حتي براي چند کلمه، نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد، از من تشکر کني. اما متوجه شدم که خيلي مشغولي، مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي. وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي: سلام؛ اما تو خيلي مشغول بودي. يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت که از جا پريدي. خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛ اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم. با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني. متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني، شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني، سرت را به سوي من خم نکردي. تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار، تلويزيون را روشن کردي. نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري... باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي، شام خوردي و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...، فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي. اشکالي ندارد. احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام. من صبورم، بيش از آنچه تو فکرش را مي کني. حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي. من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم. منتظر يک سر تکان دادن، دعا ،فکريا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد.خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي. خوب، من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو... به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي. آيا وقت داري که با من صحبت كني؟ اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. دوست و دوستدارت: خدا


از دور...... می لنگیــد ...... یك كم گردنــش خـَم بـود

احســاس می كردم كـــه ......  قــدری عقل او كم بـود

جــور ِ عجیبــی بود ..... انگـاری كه معتــاد است

از بس كه وضــع ظاهـــرش درهـم و بـرهم بـــود

یك روز زانــویش میـانِ كوچــه شـل می شد !

یك روز دیگــر زنده و قبراق و محكــم بود  !

اعصاب ِ من با خنده هـــایش خط خطـــی مــی گشت ...

افـكار ِ مــن با سـُـرفه هـایش زیر یا بــَم بـود !

وقت ِ خریـد از پیش مـــا ..... من عذر می خواهم ....

شخصیتــی منفــی برای مـن مجســم بــود !!

مـی رفت و می آمـد مرا درگیــر خــود میكــرد

حال من و او سال ها ایــن ها كـه گفتم بود .

تا اینكــــه ....

دیدم ناگهــــان یك عصر پاییـــزی

سرتاسر كوچــه پــر از زخم محـرم بــود

درب مغــازه بستــم و رفتــم در آن انبــوه

كوچه پُر از غـوغـــــــا پُر از ماتـــم پُر از غـــــم بود

وا !!! ....

ــــ شیمیایی !؟

ــــ جبهه !؟....

ــــ موجی ؟! ...

ــــ آه بیچاره !! ....

مــــــــن گیج ِ گیج و ذهنـــم گنگ و مبهـــم بود !

گفتند : او یك خاكریز ، تركش ِ آلـــودَه ست

گفتند : او سردار ِ خط های مقــــــدم بود ...

آرام بردوش ِ خیابان ها تمـــوج داشت

پیچیده لای دست هـــای سبز ِ پرچـــم بود

من فكر میكردم كه او دَه درصد آدم نیست

امروز فهمیـــدم كه او صد در صد آدم بـــود

.

.

.

شرمنده ام از اینكه مغز كوچكی دارم !!

شرمنــــــــده ام كه درك من از او ، چــــــــرا كم بود .... ؟؟!!




 

آیاآن روزنیزخواهدرسیدکه بلبلی دیگردروصف ماسرودشهادت بسراید؟؟؟

همیشه به خودم میگفتم،خوش به حال اونایی که رفتندجنگیدندو شهیدشدن...الان دیگه هیچکی

نمیتونه شهیدشه.به قول آهنگران درباغ شهادت راکه بستن ...کلیدش راچرا یارب شکستن!!ولی

میبینم هنوزم کسانی ازنسل مانسل سومی هاهستن که پیله شان راگشودندوبه پرواز رسیدند...

راهشونوپیداکردند...مثله من توادعا وشعارنموندند...توریا وتزویر نموندند...بال شدندوپریدند....

مامدعیان درطلبش بیخبرانیم،آن راکه خبرشدخبرش بازنیامد!!!!